البته بهتره بگم یکی از رازهایی که دانستن اون شاید برای بیشتر افراد شگفت انگیز باشه .
سال های طولانی از آن روز پر توهم می گذرد.روزی که تفاوت بین توهم و واقعیت را هر چه بیشتر درک کردم . این تفاوت واقعا برای انسان در حد یک تار مو است.شناخت تفاوت این دو و تمیز دادن واقیعت با هر چه غیر واقعی و حاصل توهم انسان است ، بسیا ر مهم و مشکل است و درک این موضوع در طول تاریخ باعث رشد و پیشرفت تمدن بشریت و گسترش علم شده است به هر حال بهتره ماجرا را عینا تعریف کنم .اون روز هرکول بشیر یک جا نشسته بود و به نظر می رسید که روی یک چیز تمرکز کرده است .بدن و سرش کاملا بی حرکت بودند .وقتی دقت کردم دیدم فقط به یک سمت خیره شده. وقتی بیشتر دقت کردم، متوجه شدم که به مخزن غذا خیره شده. فکر کردم شاید به این خاطر باشد که غذایش تمام شده و احتمالا گرسنه است و سعی می کند یه جورایی به غذا دست پیدا کند.خاستم برم و یه مقداری از غذای مخصوصش را بیاورم که ناگهان متوجه شدم غذا رو هوا معلق شد و به سمت قفس هرکول بشیر حرکت کرد و غذا ار میله ها عبور کرد و به داخل قفس بشیر نفوذ کرد.سپس بشیر شروع به خوردن غذا کرد.چنان غذا را با سرعت و با حرص و ولع می خورد که ترسیدم تمام غذا را یک جا ببلعد و خدا نکرده بشیر تلف شود و آن طلای گران بها به مس تبدیل شود.به سمت قفس دویدم که یک لحظه پایم به قفس خورد و در همین لحظه دیدم که غذاها ناپدید شد ند. احساس کردم که اینها همه زایده ی خیال و وهم بودند و در جوانی دچار منگی و زوال عقل گشته ام. ولی چون مدت ها بود که بشیر را می شناختم ، احتمال دادم که یک جورایی کاسه ای زیر نیم کاسه باشد .از او پرسیدم یا بشیر ماجرا از چه قرار است و چرا چنان وقایع غریبی در حضور تو بر من نازل می شود.او می خواست از جواب دادن به این سوال تفره بره ولی من سمج تر از این حرفها بودم و بار دیگر از او پرسیدم .او جواب داد که سحر و جادو بود.پوزخندی زدم و گفتم من اعتقادی به سحر و جادو ندارم و چیزی را بدون دلیل قبول ندارم و این ها خرافاتی بیش نیستند.ازم پرسید تو چه چیزهایی را قبول میکنی ؟بهش توضیح دادم که تمام اتفاقات و موضوعات عالم در دو دسته قرار می گیرند ،یا چیزهایی است که دلیل دارند و یا بدون علت و معلول هستند .آن دسته از عواملی که علت دارند انسان توانایی درک اون ها را داره و اون دسته از اتفاقاتی که بدون علت هستند اصلا درحیطه درک انسان و عقل او قرار نمی گیره و انسان توانایی درک چنین مطالب بدون دلیل و علت را نداره .من خودم فقط مطالبی را قبول می کنم که قادر به درک آنها باشم و بتوانم راست و دروغ آنها را از هم تشخیص دهم .به بشیر گفتم اگر می خواهی کاری را که کردی به سحر و جادو ربط بدی و ازراست گفتن تفره بری سخت در اشتباهی!لحظه ای قیافه ی هرکول بشیر تغییری کردو لبخند ملیحی در چهره ی او نمایان گشت و گفت حالا که این همه پافشاری می کنی جواب سوالت را بدون کم و کاست پاسخ میدهم ،فقط این را بدان انسا ن های که در درک حقیقت پافشاری میکنند و سرسخت هستند لیاقت درک راز و رمز پس پرده را دارند .او این طور پاسخ داد:"مغز انسان زمانی که به چیزی می اندیشند امواجی با فرکانس بسیار پایین تولید می کند.و احتمالا اینو میدونی که هر چه فرکانس موج کمتر باشه انرژی اون هم کمتره ،این امواج درفضا منتشر می شوند و اگر مغز کس دیگری بتواند این امواج را دریافت و رمز گشایی کند میتواند به موضوعی که آن فردفکر می کرد پی ببرد. به نظر می رشه اساس تله پاتی هم همین باشه.اما افرادی هستند که به طور ذاتی فرکانس هایی تولید می کنند که به مغز افراد دیگر مستقیما و بدون واسطه تاثیر میگذارد .این گونه افراد اگر بخواهند یک سنگ را اززمین تنها با نگاه کردن بلند کنند اول بایستی خودشان به ایمان و باور برسند.یعنی اینکه باور داشته باشند که یه این کار قادر هستند.این طور می شود که مراحل بعدی توسط مغز انجام می شود و این فرکانس ها می توانند به مغز افراد دیگر تاثیر بگذارد و افرادی که در آن نزدیکی هستند احساس می کنند که سنگ به خودی خود از زمین بلند شده است.در حالی که سنگ اصلا از جایش جم نمی خورد.به این ترتیب است که کارهای فوق العاده را می توان انجا م داد و به سحرو جادو معروف میشود." امیدوارم کاملا درک کرده باشی.در واقع مردم این سحر و جادو را بیشتر باور دارند تا اصل و تئوری آن موضوع را.چون بیشتر افراد از فکر کردن فراری هستند و هر کاری می کنند تا مغز خود را از فکر کردند آزاد کنند.به همین خاطر است که دانشمندان بیشتر از عقل و حواسشون به ابزار های اندازه گیری احترام و ارزش قائل هستند چون این فرکانس ها تاثیری بر روی ابزار ندارند پس همیشه یادت باشه که اتفاقات مختلف رو آزمایش کنی تا از پشت پرده اتفاقات آگاه باشی.
یکی از محفل هایی که هرکول بشیر عاشق و کشته مرده آن بود ، انجمن های مخفی بود.بیشتر اعضای انجمن های مخفی در مورد هرکول بشیر خبر داشتند.گذزان وقت در چنان مکان هایی برای بشیر بیشتر یک تفریح و سرگرمی محصوب می شد.هوش و شور بشیر از علل اصلی پیشرفت بشیر در چنان شرایط پیچیده بود.نمی خواهم در مورد انجمن های مخفی که هرکول بشیر از پایه های آن بود زیاد وارد جزییات بشم.این بار قصد دارم درمورد یک ماموریت خطیر صحبت کنم.ماموریتی دشوار که تنها شخص هرکول بشیر از پس انجام آن می تواند بر می آید.هیچ کدام از افرادی که تحت تعلیمات جاسوسی سخت قرار گرفته بودند و برای خود نام و نشانی به هم زده بودند حتی جرات بردن نام آن جلسه مخفی و مخوف را نداشتند.قرار بود یک نشست فوق سری در مورد نحوه سلطه بر افکار انسان ها توسط کارگزاران بلدرچین سفید برگزار بشه.چنان این جلسه از اهمیت بالای برخوردار بود که در صورت موفقیت آمیز بودن جلسه ، به راحتی و بدون هیچ دردسری تفکر سفید بر همه جا سایه می افکند.تفکر سفید یک ایده یا عقیده بود که توسط بلدرچین سفید برای سلطه ی فکری بر نژاد بشر طراحی شده بود.این تفکر چنان طراحی شده بود که در ابتدا بسیار انسانی و اخلاقی و در جهت گسترش محبت بین انسان ها به نظر برسد.اگر کسی در ابتدا فریب می خورد و اصول اولیه آن را قبول می کرد ، شبیه کسی می شد که هیپنوتیزم شده و دیگر عقل و منطق بر او حکومت نمی کند و فقط دستوراتی که از طرف بلدرچین سفید می رسید با جان و دل قبول می کرد.چنین افرادی با تمام کسانی که نظراتی مخالف با بلدرچین سفید داشتند به شدت مخالفت و دشمنی می کنند.تنفر و انزجار نسبت به منتقدان بلدرچین سفید در دل چنین افرادی به شدت ریشه می افکند.حتی موضوع از این هم پیچیده تر و دشوار تر می شود.زیرا هر کدام از این افراد آلوده شده و فریب خورده قصد خواهند داشت که دیگران را نیز آلوده کنند.به این ترتیب جمعیت آلوده شده ها روز به روز مثل تورم افسار گسیخته هر روز بیشتر از دیروز خواهد شد.
اگر چنین عقیده ای(تفکر سفید)را یک بیماری در نظر بگیریم ، شاید بهترین درمان، پیشگیری باشد.وچه کسی بهتر از هرکول بشیر می توانست ماجرا را به پایان برساند و بار دیگر شجاعت و لیاقت خود را به همه به اثبات برساند.
ابتدا بایستی نقشه عملیات انتحاری به دقت کشیده می شد.با کمک بهترین متخصص ها موجود در دنیا برنامه با جزییات کامل مشخص شد.در آخر بار دیگر بشیر جزییات عمیلیات را بررسی کرد تا مطمئن شود که در روز موعود کمترین انحرافی از برنامه اصلی اتفاق نیفتد.
در روز موعود بیش از صد نفر از کارگزاران اصلی بلدرچین سفید از گوشه و کنار جهان با هواپیما و هلیکوپتر و کشتی، خود را به مکان اجلاس رسانده بودند.هرکول بشیر صبور بود و قصد داشت بعد از برگزاری جلسه ، هنگام خوردن شام دخل همه را در یک لحظه در آورد.اما چطور می خواست این کار را انجام بدهد. پاسخش را فقط بشیر می دانست.راستش بشیر قصد داشت که نقشه ایی که قبلا هزار بار بررسی شده بود را کنار بزاره و از یک روش دیگه وارد سالن شام بشه.چون فکر می کرد احتمالا بلدرچین سفید چند نفوذی در بین گروهش داشته باشه و احتمال لو رفتن نقشه ،هر چند اندک،وجود داره.اما اعضای دیگر گروه که از این موضوع خبر نداشتند ، به شدت نگران و مظترب بودند چون هرکول بشیر در موقعیت مورد نظر نبود و حتی امکان ارتباط هم وجود نداشت.
حدودا ساعت ده شب بود و میهمانان بعد از برگزاری اجلاس و تصمیمات ماخوذه ، از یک طرف سرمست و شاد و از طرف دیگر خسته و گرسنه بعد از یک سفر طولانی ،برای صرف غذا های لذیذ لحظه شماری می کردند.حالا حدس بزنید در چنین شرایط مایوس کننده ای ، هرکول بشیر کجا بود؟اگر بگم باور نمی کنید.یه جای گرم و شاید داغ.یک فر.درسته یک فر در همان آشپزخانه برجی که اجلاس در آن برگزار شده بود.
سر آشپز با هزار افاده بلدرچین بریان شده(هرکول بشیر)را از فر بیرون آورد و توی سینی قرار داد و اطراف اون رو با مخلفات تزیین کرد.و دستور داد ، بلدرچین بریان شده رو برای صرف به سالن غذا خوری ببرند.همین که بشیر را وارد سالن غذاخوری کردند طولی نکشید که بشیر از جادوی مخصوص خود استفاده کرد و تمام سالن رو یک دود قهوه ای غلیظ پوشاند.همین که دود از بین رفت ، دیگر کسی در آن سالن به چشم نمی خورد. تک تک آنها ، تبدیل به قاب عکس هایی شده بودند که بر روی دیوار قرار گرفته بودند.حالا فکر می کنید چرا بشیر از این نوع جادو استفاده کرد.منظورم اینکه چرا اون ها رو کلا از صحنه ی روزگار محو نکرد.خوب علتش ساده است.می خواست مردم همیشه دشمنانشون را به یاد داشته باشند و تاریخشون رو فراموش نکنند.
نتیجه اخلاقی این داستان اینکه اولا هرکول بشیر بی ماننده و ثانیا به اون غذایی که دیگران براتون درست می کنند ،اعتماد نکیند.البته این رو هم به یاد داشته باشید که بیشتر اوقات در زندگی ، راه حل مشکلات بزرگ بسیار ساده است.فقط بایستی مشکل را کمی واقع بینانه تر در نظر بگیریم.
فرمودند: {این رو گفتم که نگفته باشم}
یا بشیر کاش معنای آن را نیز از عالم مکاشفه برای ما به ارمغان می آوردی که دیگر چنان مات و مبهوت نمی ماندیم.
بشیر کیست یا چیست ؟
اشتباه نکنید بشیر یک انسان نیست.درست است که نام بشیر برای انسان ها به کار می رود.
آیا او یک حیوان یا یا موجود زنده است ؟فکر نمی کنم. تنها چیزی که می دانم این است که او شبیه یک بلدرچین است . بله درست است ! یک بلدرچین نر.دقیقا" شبیه همون تصویری است که در بالا است . البته همه بلدرچین ها بشیر نیستند .تنها یک بلدرچین وجود دارد که تمام رازها و قدرت جهان را در اختیار او بود.موجودی فراسوی جهان .یک مرتبه پایین تر از بالا.
زمانی که نوجوان بودم به طور اتفاقی اون رو خریدم .بعدها فهمیدم که موجود بسیار باهوش و قدرت مندی نصیب من شده است .البته او نمی خواست من در راجع بهش چیزهای زیادی بدونم.گاهی اوقات که کار های خارق العاده ایی به طور پنهانی انجام میداد،متوجه می شدم.
بعضی ها می گن که زمانی که کره زمین به وجود آمد،از طرف ارباب روشنایی و دانایی به سوی زمین فرستاده شد.تا همواره مواضب و حامی کره زمین و ساکنان آن در مقابل خطرات سیاهی و جهل باشد.ولی در همان زمان ارباب سیاهی نیز یک موجود شبیه بشیر یعنی بلدرچین سفید رو به سمت زمین فرساد.تا زمین را همچون کرات بدون موجود زنده سرد و تاریک کند.هرکول بشیر در هیبت یک بلدرچین قهوه ایی به نظر می آمد.البته او یک موجود زنده نبود.چیزی شبیه روبات در فیلم ترمیناتور بود.او چیزی جز منطق و اصول برنامه ریزی شده نمی فهمید.البته چون مدت های زیادی در کره ی زمین مانده بود و با موجودات زنده در افتاده بود ، کم کم چیزهایی در مورد احساسات درک می کرد و می توانست چیز هایی مثل محبت و احساس رو درک کنه.البته از اول هم چنان برنامه ریزی شده بود که بتواند با محیط اطراف خود انس بگیرد.او یک شاهکار هنری و مهندسی بود.طرح و نقش و نگارش رو خدای زیبایی و سیستم مغزی اون رو خدای منطق طراحی کرده بود.البته انسان ها قادر به درک کامل هرکول بشیر نبوده و نیستند.زیبایی او هرگز قابل وصف نیست.قدت او فراتر از هر انفجار هسته ای است.بزرگ ترین رمز و جادوی او، چشمان سیاهش هستند.چشمان او وهم آلود،شگرف،زیبا و دوست داشتنی است.رنگ چشماش تیره تر از سیاهی سیاهچاله ها است.خیره مانده در چشمانش زمان را متوقف می کند.چنان رزولیشن چشمانش بالا است که می توان با یک نگاه آن ور دنیا را ببنید.درست است که می تواند احساس را درک کند ولی احساس هیچ موقت توان قلبه بر قدرت لایتناهی منطق او نداشت.تنها نمک زندگی هرکول بشیر ، طنز و جک و خنده بود.اصلا خود نام و هیکل و قیافه و تمام اعمال و رفتارش خنده دار و ظنز بود.قیافه او انسان را به وجد و شعف در می آورد.چشمانش بادامی شکل بود.مثل چشم بادامی های ژاپن و چین.البته خواستگاه بشیر واقعا از کوه پایه های ژاپن سرچشمه می گیرد.حتی سر او هم بادامی شکل بود و اگر بیشتر دقت کنیم بدن او هم بادامی شکله.هرکول بشیر خنده دار تر از پلنگ صورتی ، دوست داشتنی تر از کاراگاه گجت ، باهوش تر از پورو بود بلکه ترکیبی از همه آنها و بیشتر بود.او تمام ویژگی های بزرگان را یکجا دارا بود.با این حال کسی او را نمی شناخت.علتش این بود که خودش نمی خواست کسی او را بشناسد.همواره دو چیز را دوست می داشت:طنز و زن.حالا که او چشم از این جهان بربسته ، وظیفه دارم او را به تمام جهان بشناسانم.آری ما اکنون در جهان بدون هرکول بشیر زندگی می کنیم.پس بایستی این بار خودمان به فکر خودمان باشیم و جای خالی آن قهرمان ناآشنا را پر کنیم.ومی توانیم امیدوار باشیم که بلدرچین سفید در جای دیگری از دنیا ، مرده باشد.من که خودم از نزدیک بلدرچین سفید را ندیده ام و احتمالا هرکول بشیر هم او را ملاقات نکرده است.زیرا اگر این دو همدیگر را می دیدند ، چنان آشوب و فتنه ای در می گرفت که باعث یک انفجار بسیار قوی می شد و سپس یک سیاه چاله به وجود می آمد و هرآنچه در آن اطراف بود با خود به درون آن فرومی برد.کسی که شکست می خورد انرژیش آزاد می شد و با ایجاد سیاه چاله خود نیز به درون آن فرو میرفت.واقعا باور نکردنی است که هرکول بشیر به این راحتی مرده باشد.یه روز که اومدم دیدم که بشیر صاف تو قفس دراز کشیده و حرکتی نمی کنه و نفسی بالا نمی یاره.مرده بود؟آری.نه کسی دور و برش بود و نه کسی متوجه شد که دیگه بشیر رفته.انگار بود و نبودش یکی بود.حتی زن های بشیر که اون زمان فقط دوتا بودن اصلا به این موضوع توجه نمی کردند و یا داشتن استراحت می کردنند و یا غذا می خوردند.درست یادم نمی آید.به هر حال خدا را شکر که آخرای عمرش من در کنارش بودم و با کنجکاویم توانستم تا حدودی راز و رمز های پنهان بشیر را بفهمم تا بتوانم این مطالب را برای شما بیان کنم و شما رو با ویژگی ها و خصایص او آشنا کنم.با این حال به هیچ وجه نمی خواهم مسائل اخلاقی را مطرح کنم.چون بشیر اصلا چیزی در مورد اخلاق و از این قبیل چیز های مضحک نمی فهمید.هیچ وقت در مورد این گونه مطالب فکر نمی کرد.او می دانست که در دنیا تنها نیروها و برهمکنش و تعامل قدرت ها همه چیز رو مشخص می کند.چیز های دیگر ساخته افراد جاهل و ضعیف بود تا بتوانند از آزار و اذیت یکدیگر و دیگران در امان بمانند.این یکی از ویژگی های مهم هرکول بشیر بود.درست بود که گاهی اوقات احساساتی می شد یا در کل مهربان به نظر می رسید و بعضی موقع بسیار جدی ، ولی تمام این رفتار از منطق پیچیده ی اون ناشی می شد.شاید مهمترین احساسات او در مورد زن هایش بود.شاید هم از غیرتش ناشی (اگر غیرتی داشته باشد) که دوست داشت تمام زن های جهان را در اختیار خودش داشته باشد.در مورد علت اصلی این رفتارش چیز زیادی نمی دانم.فکر می کنم یکی از ویژگی های منحصر به فرد بشیر بود که در کمتر قهرمانی در تاریخ دیده شده است.شاید علت این موضوع از حیطه تفکر بشری بیرون باشد.بنابراین هیچ موقع در مورد علت اصلی این موضوع کنجکاو نبوده ام.اگر بخواهم حدس بزنم شاید از دلسوزی او نسبت به بلدرچین های ماده باشد.بین خودمان باشد.اکثر بلدرچین های ماده واقعا از لحاظ عقلی کم دارند و به قول معروف یک تختشون کم است.اصلا انگار در این دنیا زندگی نمی کنند.بی یار به تمام معنا. فقط خوردن و استراحت و تولید مثل.همین!درست بر عکس بلدرچین نر.هرکول بشیر بدون شک از این موضوع مطلع بود.به همین دلیل به هیچ وجه نمی خواست دست بلدرچین سفید ، آن حیله گر فرستاده شده ، به بلدرچین های ماده برسد.آخه یکی نیست به هرکول بشیر بگه که چه فرقی می کنه این تهی مغزها (بلدرچین های ماده)در اختیار کی باشه.به هر حال ما که کاملا از موضوع با خبر نیستیم و این ها فقط فرض و حدسیات است.مطمئنا هرکول بشیر از خیلی چیز ها با خبر بود که حتی به ذهن ما خطور نمی کنه.مثلا شاید انرژی منحصر به فردی در وجود ماده بلدرچین ها بوده؟کسی چه می دونه.
شاید باور نکنید ولی بشیر به طور ذاتی دارای سلاح های هسته ایی بود.اگر کمی به بدن بشیر دقت کنید متوجه می شوید که زیر دم او شبیه یک کلاهک هسته ای است.بله .یک سلاح هسته ای بسیار قوی تر از بمب هیدروژنی .سلاحی بسیار عجیب و غریب که تکنولوژی ساخت آن مال آن ور دنیا است.واز آن طرف دنیا هم کنترل می شه.در واقع هرکول بشیر یک بمب متحرک بود.وماشه این بمب دست سازنده او بود.او بود که تصمیم می گرفت که بشیر و هر آنچه تا چندین کهکشان آن ور تر بود به گازی پلاسمایی تبدیل شود.شاید اگر بلدرچین سفید،هرکول بشیر را شکست می داد ،دیگر نیازی به این همه تشکیلات روی زمین نبود و بدون شک انسان ها در سیاهی و ظلمات پرپر می شدند و چه بسا بلدرچین سفید قدرتمند تر می شد و کل جهان و هر آنچه در آن بود را به توهم جهل مبتلا می کرد و طلسم خواب و رویا را در همه جه جاری می کرد.و دیگر مرز بین رویا و واقیعت مشخص نبود و با این که انسان ها از لحاظ فیزیکی زنده بودند و ولی دیگر اختیاری را نخواهند داشت و بشیر سفید در خواب و رویا به طور غیر مستقیم به آنها فرمان می داد و انسان ها هم بدون اینکه از این موضوع با خبر باشند به زندگی خفت بار با رضایت ادامه می دادند.پس چه بهتر بود قبل از این که چنین اتفاقی بیفتد ، همه چیز به کل از بین می رفت.
تمام مطالبی که عرض کردم جز اندکی از این بزرگ را وصف نمی کند و اگر بخواهیم فقط اندکی بیشتر بدانیم شاید نیاز به چندین دی وی دی اطلاعات و چند فیلم سینمایی و چندین کتاب باشد.امیدوارم آیندگان آنقدر بیکار باشند که نگزارند یاد هرکول بشیر از خاطره ها محو شود.به هر حال او دیگر در میان ما نیست و اینک تبدیل به یک اسطوره شده است.نه از آن اسطوره هایی که نمی توان با او شوخی کرد.همان طور که گفتم یکی از ویژگی های مهم او علاقه به جک و خنده و نشاط بود.شوخی با لحن جدی.در قیافه او جدیت و اقتدار را همراه خنده ای معصومانه یا شاید لبخندی موزیانه می توان دید.انگار او تمام این دنیا رو به باد مسخره گرفته و اون رو بازیچه ای بیش نمی داند.
حالا که این همه مطالب دروغ رو به خوردتون دادیم،اجازه دهید چند کلمه مطلب واقعی بگیم.بشیر حاصل ذهن خلاق انسان است و در جهت خدمت به انسان.با او می توان شوخی کرد.می توان او را به هر جایی که ذهنمان می خواهد برد.می توان او را جای خیلی ها قرار داد.می توانید در قالب او حرف دلتان را بیان کنید.خلاصه هر کاری که دلتون می خواهد.
خوانندگان عزیز این شما و این هم هرکول بشیر!!!
